هتل ام اُ ام

اینجا نقد کتاب و فیلم میکنیم، شعر منتشر میکنیم، داستانک، داستان کوتاه و ...

هتل ام اُ ام

اینجا نقد کتاب و فیلم میکنیم، شعر منتشر میکنیم، داستانک، داستان کوتاه و ...

هتل ام اُ ام

ما مجید و مرضیه هستیم تازه شفیعی هستیم و کرباسچی و یه محصول مشترک هم به اسم لیلا داریم
ما دو تا خونه مجازی داشتیم که مال مرضیه "دنیای شیرین مرضیه" هست و مال من "دوست کاغذی". با هم ائتلاف کردیم و یه هتل مجازی درست کردیم.

امیدواریم که رشد کنیم و از این همراهی با شما لذت ببریم و یاد بگیریم.

آخرین مطالب

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

به نام خدا

دیروز حضرت همسر یک کتاب شعر آورد خونه به نام چشم های دمشق. که خوندمش و لذت بردم


این مجموعه شعر هم شعرهای آیینی داره و هم اشعار عاشقانه. که هر دوش هم انصافا عالیه. 

این اولین و فکر کنم تنها کتاب شعر ناصر رزمجو است که توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ رسیده.

ناصر رزمجو متولد اسفند 1356. تحصیلاتش لیسانسه و شغلش هم تکنیسین. البته تکنیسین چی؟ نمی دونم. 

دو نمونه از شعراش رو در ادامه می بینید.


چشم های دمشق

چشمان سیاه تو نمایانگرعشقند

مانند شب شام غریبان دمشقند

چشمان تو کوفه است، مدینه است، حجاز است

پس راه رسیدن به تو بسیار دراز است

چشمی حسن و چشم دگر نیز حسین است

مابین دو ابروی تو بین الحرمین است

من یونسم و رانده شده چشم تو ماهی ست

همواره حریمت حرم امن الهی ست

تو مثل همه سیده ها سبز قبایی

معصوم چنان پنج تن آل عبایی

این حرف که دامان تو پاک است صحیح است

پس هرکه تو را مادر خود خواند مسیح است

دنیا همه شیرینی و در کام تو باشد

این شعر تبرک شده ی نام تو باشد



غزل ناب (این اسم رو خودم برای این شعر گذاشتم)

حالا که ربوده است غمی خواب ازآن چشم

بگذاربگویم غزلی ناب از  آن چشم

یک بیشه پرازنی شده بادسته ای ازقو

انگارخداساخته مرداب از  آن  چشم

مخموری ومستی وحیانازوکرشمه 

آموخته ام اینهمه آداب از  آن  چشم

نه جام جهان بین ونه خورشیدونه نرگس

برداشته ام اینهمه القاب از  آن  چشم

والله که یک عمر به حسرت بنشینم

یک قطره فروریزد اگر  آب از آن  چشم


اینم آدرس وبلاگش  http://www.kasranaser.blogfa.com/

۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۰۹
مرضیه کرباسچی

به نام خدا


کنار حضرت همسر ایستاده ام و دارم خیلی مهربان و آرام از  احساساتم در مورد پنجره آشپزخانه مان که رو به کوچه باز می شود حرف می زنم.

اینکه چقدر دوستش دارم

چقدر پرده سفید توری بهش می آید. 

نور صبحگاهی که از آن وارد خانه می شود چقدر خانه مان را زیبا می کند.

درخت تنومندی که نزدیک پنجره مان ایستاده و انقدر نزدیک است که انکار گوشش را چسبانده به پنجره تا حرف هایمان را بشنود. 

اینکه وقتی نسیم برگهای تازه رسته اش را آرام تکان می دهد، شبیه دختری می شود که لباس نویش را که بابا برایش خریده پوشیده و خود را آرام برایش تکان می دهد تا دلبری کند.

اینکه ....

که ناگهان

دست حضرت همسر از روی شانه من بلند می شود و یک شب پره را روی دیوار له می کند.!!!!!

من هم که از احساساته لطیفم خارج شدم جیغ یواشی می کشم که نکشش!!

و بعد هم می گویم : واقعا که و پشت چشم نازک می کنم و می روم. 

بعد هم با هم می خندیم...

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۱۴
مرضیه کرباسچی


بسم الله الرحمن الرحیم


سلام


دیروز رفتم چهار تا کتاب فروشی و سه تا کافی شاپ


برای کاری رفتم و بررسی اوضاع فروش و یک سری کار این شکلی


با دوستی بودم البته و کلی کل کل کردیم و یک عالم خوردیم و دو تا آلبوم موزیک خریدم و یه کتاب طنز، تازه کلی جلوی خودم را گرفتم که چیزی نخرم.


اول از کتاب فروشی فرهنگ واقع در بلوار کشاورز شروع کردیم


فروشگاه فرهنگ دو طبقه س


طبقه ی بالا اختصاص دارد به کتاب کودک و اسباب بازی و هدیه و لوازم التحریر و موزیک


طبقه پایین هم دریایی آرام و متینی از کلی کتاب با موضوعات مختلف است که بیشتر از همه کتابهای رمان و داستان و شعر موجود بود و بعدش روانشناسی در موضوعات مختلف موفقیت و تربیت کودک و ازدواج و همسر داری و ....


با سه فروشنده و کاورهای آبی خوش رنگ که آنها را از مشتریان متمایز میکرد (البته در قسمت کتاب)


در بخش کتاب دو میز برای خواندن کتاب و یک صندلی دوار به دور یکی از ستونها برای نشستن و مطالعه ی کتاب موجود است و اسپرسو سازی کوچک شما را تا پایان زمانی که در آنجا هستید همراهی می کند.


در طبقه ی بالا هم چهار میز برای کودکان در نظر گرفته شده که هم جذاب است و هم اگر با کودکی از آب و گل درآمده به این فروشگاه بروی میتوانی او را برای دقایقی در خوشی نقاشی کردن و کتاب دیدن رها کنی و به خودت بپردازی.


خلاصه این فروشگاه یک بهشت خوشگل است برای خودش، جایی که آدم دوس دارد در آن کار کند، خرید کند، ول بگردد حتی


هر روز نوشته ی این تابلو عوض می شود


به آبمیوه فروشی ای رفتیم و رفیق کیک خورد و آب پرتقال من هم سیبی از کیف (مرحمتی مرضیه خانوم) درآوردم و مشغول شدم و کمی در مورد نقاط قوت و ضعف فروشگاه فرهنگ صحبت کردیم و چشمم به این عکس زیبا میخ شد و دست به دوربین شدم و ... نوش جان شما هم...


خداییش با کیفیت عکس میگیره. دم طراح این عکس گرم


بعد از ته بندی به سمت اولین کافی شاپ حرکت کردیم که در خیابان کریم خان قرار داشت (پیش خودمان بماند... برای اینکه بماند نمی گویم تا بعدها) کافی شاپی بالغ بر 100 متر و با دکوری سنتی و جویی در میان و دو طاق گنبدی و ... مممممممممممممم جای زیباییست که بماند برای بعدها...


به فروشگاه کتاب "پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی" سری زدیم که بسته بود، نمای بیرونی  زیبایی دارد و درونی معمولی ای. بالاخره کتاب فروشی تخصصی و فوق تخصصی است و مشتری خاص هم دارد و ...


خود را به فروشگاه "نشر ثالث" رساندیم و به نقد و بررسی و تجسسِ جانمایی ها و تقسیم بندیهای موضوعی پرداختیم.


در این فروشگاه اتفاقا دو طبقه، در طبقه ی اول در بدو ورود با بخش فروش هدایا و لوازم التحریر مواجه می شوی و در مقابلش شروع بخش رمان است و ادبیات. در کنار لوازم التحریر بخش کودک است و انتهای فروشگاه و در مقابلش بخش تاریخ و در ادامه شعر و اتصال به رمان

وسط فروشگاه هم از توسط روانشناسی و رمان پر شده است.


تفاوت این فروشگاه با فروشگاه فرهنگ در اختلاف ارتفاع سقف است و رنگ مبلمان! که در فروشگاه فرهنگ مساحت زیاد است و سقف کوتاه و مبلمان قهوه ای تیره ولی در اینجا سقف مرتفع و مساحت کم و رنگ مبلمان کرم و روشن... پس هر دو فروشگاه با هوشمندی دکور شده است و خریدار در هر دو فروشگاه احساس راحتی دارد و نا گفته پیداست که من مجید شفیعی دکور فرهنگ را بیش از ثالث دوست دارم (شاید هم پیدا نباشد که همینک پیدا شد).


اما طبقه ی دوم و فروش البسه و زیور آلات و ظروف سفالی و بخش موسیقی و البته کافی شاپ معروف و جنجالی ثالث... زیباست و تاریک و با فروشنده ی خانمی که گوشهایش پر است از زیور و مردی که موسیقی می فروشد و به داشته هایش آگاه نیست و بسیار کند است ولی مهربان است و خندان، از او سی دی ای خریدم و دو سه کار را جویا شدم که نداشت و ...


از دور کافه را تحلیل کردیم و با حفظ مسائل امنیتی عکس زیر را از آن گرفتم که عکس خوبی نیست به خاطر چراغی که دید را کور می کرد.



کافه شلوغ بود و خانواده ای سه نفره در کافه بودند و مشغول به برجی چوبی که بازی با آن خیلی حس خوبی دارد، مخصوصا در کافه که هر از گاهی صدای فرو ریختن این برج فضا را از یک نواختی خارج میکند. صدای پسر سه چهار ساله ی این زوج روح زندگی را به آن فضا می دمید.


هوشمندی طراح و دکوراتور این کافه از آنجا معلوم است که میز و صندلی ها را کوچک انتخاب کرده تا هم فضا شلوغ نشود و هم رفت و آمد در این فضا به راحتی انجام شود و میزهای بیشتری برای استفاده در اختیار باشد نور کافه هم زیاد است و برای آنهایی که میخواهند چشمان نفر روبه رویشان عاشقانه نشود جای مناسبیست.


خارج شدیم و از عرض خیابان گذشتیم و با پرایدی سفید خود را به میدان ولیعصر رساندیم و بعد با پرایدی نوک مدادی خود را به سر مطهری و سوار بر رخش سیم گون و رضا یزدانی خریداری شده از نشر ثالث را به حلقوم پِلِیر ماشین فرو کردم و به سمت شهر کتاب شریعتی از مسیر مطهری تاختیم. در آنجا مثل همیشه با مشکل جای پارک مواجه شدیم. ماشین را به سرعت در پارکینگ نیروی انتظامی فرو کرده و پس از اندکی خواهش و التماس به سربازی صفر با لحنی طنز و کمی طنازی و مردمکهای درشت شده و این ها، دلش را بدست آوردیم و قرار شد که ما را پرت نکند بیرون و ما هم از پارک بالای فروشگاه شهر کتاب به سمت این فروشگاه وزین و سه طبقه سرازیر شدیم.


پارک زیبا بود و دو خواهر دوقلوی مو خرمایی زیبا بودند و برادر کوچکشان زیبا بود و فواره زیبا بود و اصلا همه چیز مست بود در آن پارک با آنهمه بنفشه ی زیبا و اندکی لاله و سنبل و هوا هم مطبوع و دم غروب و اگر نمی خواستیم به فروشگاه برویم و پایی داشتم لطیف به جای آن دوست نرِخر و زمخت و عسل و دوست داشتنی حتما ساعتی را در آن باقی می ماندم. (یاد مطلع گلستان بخیر که حضرت سعدی فرموده اس: پیراهن برگ بر درختان / چون جامه عید نیکبختان / اول اردیبهشت ماه جلالی / بلبل گوینده بر منابر قضبان/ بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی/ همچو عرق بر عذار شاهد غضبان)



به شهر کتاب وارد شدیم و سریع خود را به کافه رساندیم که جا نداشت و مجبور بودیم منتظر بمانیم. شهریار زرشناس آنجا بود و منتقدی که در سینما یک شبکه اول فیلم نقد میکند و کسان دیگری که مشغول بودند و ...

فضای این کافه کتاب را دوست دارم چون حرفه ایست و از فضای بار گونه ی کافه های خیابانی در آن خبری نیست.



بعد هم به واکاویه قفسه ها و موضوعات پرداختیم و تا میزی خالی دیدیم  (در کافه)به سرعت به روی صندلی آن خزیدیم و خوردیم آنچه را که می خورند خورندگان.


بعد به طبقه ی بالا سرک کشیدیم و به طبقه ی منفی هم نرفتیم چون خیلی خسته بودیم و بارها و بارها آنجا را دیده بودیم.


جانمایی طبقات فروشگاه به این ترتیب است:


طبقه ی منفی شامل زمین بازی کودکان، کتاب کودک، اسباب بازی و لوازم التحریر است و صندوقی جدا از طبقات بالا دارد.


طبقه ی همکف را گل فروشی پر کرده است (بهتر است بگویم کاکتوس فروشی و البته که زیباست) و کتاب فروشی و کافه و بخش موزیک که صندوق کافه مجزا و صندوق مابقی یک جا دم در است.



یکی از جالبیهای این طبقه ارتفاع خیلی کم سقف و مساحت زیاد و مبلمان تیره ی آن است (مثل فروشگاه فرهنگ) که البته کفپوش روشن فروشگاه فرهنگ به اینجا برتری دارد و فضا را شاد تر می کند و البته گلدانهای سبز و شاداب فروشگاه فرهنگ هم در ارتقاع کیفیت فضای محیط آنجا خیلی موثر است.



بعد هم به طبقه ی اول رفتیم و چرخی در میان اورجینالهای لاتین زدیم و به بخش فروش هدایا رفتیم و برای خروج از فروشگاه سمت در را گرفتیم (ادبیات حاضر مربوط به خلبانهای جنگنده بمب افکن های نیروی هوایی بی نظیر کشور عزیزمان است) که من یاد موزیک قالب فروشگاه افتادم و برای خریدش به بخش موزیک گردش کردم و بعد از تهیه ی سی دیِ وکاپِلا 2 (گروهی است که تنها با استفاده از صدای انسان موسیقی فیلمها را باز سازی میکنند. خیلی کار باحالیه، بخریدش:) و گیر کردن به کتاب طنزی و عدم توانایی در کنترل خود برای نخریدش به سمت صندوق رفته و مبلغ را حساب کردم (واقعا دوست داشتم از گیت فروشگاه بدون حساب کردن کالاها عبور کنم تا سر و صدایش را بلند کنم - خیلی حال میده -) و به بخش کاکتوسها رفتم و عکسی گرفتم و خارج شدیم و ... تمام


گلی بود زیبا که از دیواری سرازیر بود و کسی که لم داده بود و کتاب می چشید


گزارشی بود از بعد از ظهر دو دیوانه ی کتاب و دم نوش - با تشکر -

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۳ ، ۱۱:۲۷
مجید شفیعی

به نام خدا 

سلام


فکر کنم 3 روز پیش بود که یک کتاب از توی کتابخانه زیبای خانه مان برداشتم و روی جلدش دست کشیدم. مزه شیرین خواندش را به یاد آوردم و لبخند زدم. بعد هم بازش کردم و ده صفحه آخرش را همان جا ایستاده دوباره خواندم و چشمان پر از اشکم را با پشت دست پاک کردم و کتاب را بستم.


«کرشمه خسروانی یا مخالف بیداد به طرز همایون»


شیرین ترین کتابی که من از سید مهدی شجاعی خواندم


نمایشنامه ای تاریخی که خیلی هم قطور نیست و اگر کتابخوان نیمه حرفه ای باشی 174 صفحه را دو روزه تمام می کنی ولی خاطره خوشش تا مدتها در ذهنت می ماند. همه چیز در این اثر به جا و موجز و هنرمندانه است.

داستان از این قرار است که یزید به شکار می رود، در کمین شکار پنهان شده و منتظر است. عبدلله سلام با زنش زینب در کنار برکه آب برای استراحت توقف می کنند و زینب به خیال اینکه هیچ کس در آن اطراف نیست حجاب بر می دارد تا سر و صورت را با آب صفا دهد. یزید با دیدن زینب به او طمع می کند و از معاویه او را طلب می کند. معاویه هم هزار جور مکر و دسیسه می چیند تا عبدلله، زینب را طلاق دهد. عبدلله زینب را طلاق می دهد، یزید به یک قدمی زینب می رسد اما...


خودتان بخوانید و لذت ببرید...

ضمنا کتاب در سال 1390 توسط انتشارات نیستان به چاپ رسیده ، تا کنون بارها تجدید چاپ شده و قیمتش 4000 هزار تومان است.

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۰۶
مرضیه کرباسچی

بسم الله الرحمان الرحیم


سلام


بعضیا زرنگن

                رنگ چشاشونو میزنن به آسمونا

اما دو تا ایراد داره!!!


اول: آدمو سر به هوا میکنه

دوم: وقتی هوا کثیف باشه چشاشون فراموش می شه



اما تو خیلی زرنگتری


                            تو

                                  رنگ چشاتو به خاک زدی


هم سر به زیرم کردی و سر به راه


هم هیچی نمی تونه مانع فراموشی چشات باشه 


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۱۳:۴۲
مجید شفیعی

14 فروردین تولد نادر ابراهیمی نویسنده قهار و محبوب خانواده ماست.


به بهانه ی تولد نادر ابراهیمی


من حدودا 3 سالی در یک دبیرستان دخترانه کار کردم که یک سالش معلم کتابخانه بودم و واقعا جزء بهترین سال های کاری ام بود و هنوز هم پی آن هستم که بتوانم تکرارش کنم.


آن سال سعی می کردم برای اینکه فضای کتابخانه برای بچه ها جذاب باشد و از حالت کسالت و خمودگی در بیاید کارهای زیادی انجام دهم.


بعضی موفق و بعضی ناموفق بود. یکی از کارهایی که به ذهنم رسید این بود که برای نویسندگان تولد بگیریم. فروردین ماه بود و تولد نادر ابراهیمی...



آنچه در ادامه می خوانید شرح مختصری از این تجربه لذت بخش من است که بعد از همان اتفاق نوشته بودم. در حقیقت متن مربوط به 3 سال پیش است:


امروز برای نادر ابراهیمی در کتابخانه تولد گرفتیم.


صبح کارت دعوت ساده ای برای هر کلاس با کاغذ رنگی درست کردم و به بچه ها سپردم تا در کلاسشان نصب کنند.


مضمون کارت دعوت این بود که از تمامی بچه های کلاس فلان دعوت می شود تا در جشن تولد زنده یاد نادر ابراهیمی، نویسنده، شاعر، محقق و کارگردان محبوب ایرانی شرکت کنند با قید زمان و مکان.


برنامه ساعت 12:45 دقیقه آغاز و تا 1:15 با اذان ظهرتمام شد. یعنی حدود نیم ساعت از زنگ ناهار و نماز.


با کمک چند نفر از بچه های سوم که کلاسشان روبروی کتابخانه است، یک ردیف از میزهای کتابخانه را بیرون بردیم تا فضای کتابخانه خلوت و جا برای حضور بچه ها باز شود.


تعدادی از کتابهای نادر به همراه چند عکس از او را روی میز چیدیم. به پیشنهاد بچه ها، دبیران ادبیات 4 پایه را برای شرکت در مراسم تولد دعوت کردیم.


از اواسط هفته قبل اطلاعاتی در مورد زندگی و آثار نادر ابراهیمی روی برد زده -هر روز هم قسمتی از عکسش را به صورت پازل روی برد می زدیم- و از بچه ها خواسته بودیم که حدس بزنند این اطلاعات مربوط به کدام نویسنده است.


جایزه مسابقه هم 3 رانی با طعم های مختلف برای 3 نفر بود.



که چون تعداد نفرات از 15 بیشتر شد بنا را بر قرعه کشی در خلال جشن تولد گذاشتیم. برنامه تقریبا با 7 دقیقه تاخیر شروع شد.


ابتدا خودم در مورد علت گرفتن جشن تولد برای نادر ابراهیمی و دلیل علاقه ام به او وآثارش توضیحاتی دادم. بعد تعدادی از بچه های حاضر که حدود 10 نفر می شدند اطلاعاتی در مورد ابراهیمی را که بین آنها توزیع کرده بودم از رو خواندند.  


دو نفر از دانش آموزان سوم و پیش دانشگاهی در مورد کتاب سه دیدار و مردی در تبعید ابدی توضیحاتی دادند و حس شخصی شان را از خواندن این کتابها بیان کردند.


در ادامه ازمشاور یکی از کلاس های سوم که صدای آرام و گرمی دارد خواستیم تا بخش کوتاهی از کتاب سه دیدار که در کتاب ادبیات سال سوم آمده را از روی کتاب ادبیات بخواند.


که صدای آرام و روانخوانی او فضای برنامه را زیبا کرد. بعد از آن مراسم قرعه کشی با حضور دو تن از دبیران و مشاور سال سوم اجرا شد و با وجود اینکه جایزه ها ممکن است خیلی ساده و کوچک به نظر برسد ولی این بخش با هیجان جالبی برگزار شد.


تعداد بچه های شرکت کننده تا اینجا حدود 30 نفر می شد که تا پایان مراسم هم تعدادی اضافه شدند. در ادامه بچه ها شمع 75 سالگی نادر را فوت کردند و دو کیک کوچکی که تهیه شده بود توسط دبیران بین بچه ها تقسیم شد و شاید به هر کدام حدود 2 بند انگشت کیک رسید.


با این حال همه با شادی و خنده کتابخانه را ترک کردند. فضا فوق العاده شاد و دوست داشتنی بود. بچه ها کلی دست زدند و تولد مبارک خواندند و خندیدند.

فضای کتابخانه هر چه بیشتر دوست داشتنی شد و به نظرم خاطره این روز در مطالعه آثار نادر ابراهیمی در حال و آینده برایشان موثر خواهد بود.



۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۰۹:۴۸
مرضیه کرباسچی

سلام

مادر شدن روند عجیب و غریبی دارد. اول که فرزند دلبند دارد در وجودت شکل می گیرد. اصلا باورت نمی شود و نمی توانی طولانی مدت به این واقعه عجیب فکر کنی چون احتمال زیاد مخت به سقف برخورد می کند بس که این موضوع عجیب و خارق العاده است. بعد تر که تکان می خورد دیگر مجنون می شوی و مدام از خودت می پرسی واقعا چطور ممکنه و هر لحظه بیشتر به قدرت خالق قادر پی می بری و دلت می خواهد زبانت را تا ته برای کسانی که به بیگ بنگ معتقدند دراز کنی. 

بعد که به دنیا می آید و تو با شیره جانت تغذیه اش می کنی و او کم کم جان می گیرد و بزرگ می شود. گردن می گیرد. می نشیند. سینه خیز می رود. چهار دست و پا می رود. راه می رود. می دود. آقاون باقون می کند. جیغ می کشد. می خندد. حرف می زند و ....

همه اینها را اگر حواس آدم باشد نشانه های تابلوی خداست برای کسانی که تفکر و تعقل می کنند.

حیف که حواس آدم پرت می شود. یعنی شیطان نمی گذارد که اعجابش برایت باقی بماند و مدام بگویی اااااااا. واقعا؟ عادی می شود همه اینها برای آدم و دیگر حتی به آن فکر هم نمی کنی. 

مادر شدن یک مزیت دیگر هم دارد اگر درست فهمیده شود باعث رشد روح آدم می شود خیلیییییی

اینکه دیگر باید مَنَت را بگذاری کنار. دیگر من وجود ندارد. دیگر هر چه دلت بخواهد نمی شود. اگر صبح ها به حد مرگ خوابت بیاید. اگر این بنده کوچک خدا بیدار شده باشد باید بیدار شوی. باید حداقل تا سه سال خودت را با کودک دلبند وفق دهی. این البته به معنای تعطیل کردن زندگی نیست منظورم این است که دیگر هر آن اراده کنی به چیزی، نمی توانی به ان دست پیدا کنی. مثلا باران می آید و تو دلت می خواهد بروی زیر باران قدم بزنی و نفس عمیق بکشی یا یکهو دلت هوس سینما می کند و یا .... باید اول حواست به این بنده کوچک خدا باشد بعد تصمیم بگیری. که اغلب هم نمی شود مخصوصا اوایل که قدم به دنیا گذاشته.

جالا دو نوع برخورد وجود دارد

1. خود خوری و فحش و بد بیراه گفتن به عالم و آدم و حرص خوردن از اینکه چقدر قدرت تصمیم گیریت پایین آمده و وسعت عملت تنگ شده.

2. همراه شدن با بنده کوچک خدا و بزرگ شمردنش و به کار بردن تمام تلاش برای ایجاد آرامش برای این امانت الهی و  تربیت کردن نفس سرکش خودت

همه اینها را گفتم تا بگویم، اینکه دیر به دیر پست می گذارم و نمی توانم به چشم انتظاری حضرت همسر درست پاسخ دهم به غیر از تنبلی خودم و اینکه اصولا سخت می نویسم، بر می گردد به لیلای عزیزمان که در این چند وقت یکی دوبار که آمدم بنشینم پشت کامپیوتر و بنویسم با روروَک آمد و بغل صندلی و انقدر جیغ و فغان و ناله کرد که بغلش کنم که اخر نشد که بنویسم. ولی الان دارم می نویسم که هم لیلا خواب است هم بابای عزیزش... :)

خلاصه باید مادر شدن را فهمید کاش من هم بفهمم و البته این رشدها غیر از این راه هم می تواند به دست بیاید. مادر شدن یک فرصت است که خدا به هر کس بدهد، سفت و سخت از نتیجه اش سوال می کند... سوال




۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۴
مرضیه کرباسچی

بسم الله الرحمان الرحیم


سلام


این روزا یه برهان خیلی سفت برای وجود خدا پیدا کردم 


لیلا   


وقتی با اون چشمای درشت قهوه ایش

با اون لب خوشگلش که بعضی وقتا روش خنده س و بعضی وقتا نه

به آدم زل میزنه و یه دستش رو به طرفت بلند میکنه و تنها یه چیز میخواد

اونم اینه که بری و بغلش کنی و فشارش بدی و کمی راه ببیرش 


میدونید من نظرم اینه که بچه رو باید بهش محبت کرد اما نه اینکه لوس بشه، باید یاد بگیره که خودش با خودش مشغول باشه و لذت رو از درون خودش بجوره 


ولی وقتی اینجوری  نگاه میکنه و دستش رو به سمتت بالا گرفته... راهی برات نمی مونه که بری پیشش زانو بزنی و با محبت و لذت کامل بغلش کنی و انگار که تو نیستی که برای رفع نیاز اون میری بلکه اونه که داره نیاز تو رو برطرف میکنه 


بعد این تماسِ که پیش خودم به خدا میگم تو هستی که هیچ، امکان نداره جواب بنده ای رو که از تو امید داره رو ندی و دستش رو که به سمت تو دراز شده خالی رد کنی. 


خدا ممنون که هستی. هیچ شکی بهت ندارم که هیچ، هیچ شکی ندارم که خواسته هام رو رد نمیکنی.


خدایا کاش دستامون فقط به سمت تو بالا باشه و از هیش کی هیچی نخوایم و اگرم کسی رو یا چیزی رو خواستیم فقط از تو بخوایمش


۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۵۱
مجید شفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام


داود میرباقری ارادت خاصی به مسئله ی عشق و ازدواج در کارهایش دارد و توجه ویژه ای البته تر.

به هر کارش که نگاه کنی انگار نخ تسبیح موضوعاتش را از میان زنی یا زنانی می گذراند.

امام علی و قطام

آدم برفی و دنیا و درنا

معصومیت از دست رفته و حمیرا و ماریا

مختارنامه و ناریه و عمره و شیرین بانو و جاریه و زن ابراهیم ابن مالک و زن پسر کوچک زبیر و وووو


معشوق اوج می دهد اگر با آدم سنخیت داشته باشد


یکی از موضوعاتی که سینمای ما زیاد اطرافش چرخ می خورد ولی درگیرش نمی شود مسئله چند همسری است که در این سریال به واسطه ی تاریخی بودنش به ناچار به آن پرداخته شده بود

و البته خوب هم پرداخته شده بود و با درسهای فراون.


به عشق بین مختار و ناریه

بین عمره و مختار

بین خولی و دو زنش

بین سنان و عروس ناشنوایش

بین جاریه و عمر


به یاد ندارم فیلم یا سریالی را که یک مرد با دو زنی که از هم مطلع باشند و خوب هم به آن پرداخته شده باشد.

بغیر از مرد عوضی که طنز بود و تخیلی و در پایان هم این دو زن متوجه حضور همدیگر در زندگی شخصیت اصلی فیلم می شوند و انصافا هم جالب تمام شد فیلم و البته فیلم لیلا که غم نامه ای بود و دل آشوبی از مزخرفترین چیدمانها و در پایان شاید کمی دلگرمی به کام مخاطب ریخت که لیلا در نریشنی گفت: "به این مضمون" که اگر این اتفاق نمی افتاد دختر رضا به دنبا نبود.


و البته فیلم به یاد ماندنی "زندگی" که هنوز شیرینی دیدنش زیر دندان نگاهم هست و البته در آن فیلم هم یکی از زنها از حضور دیگری خبر نداشت تا پایان فیلم. ولی به هر حال با بازی خسرو شکیبایی و فاطمه معتمد آریا و بیتا فرهی یکی از به یاد ماندنی ترین فیلمهایی است که دیده ام. فیلم متعلق به سال 76 است و اگر توانستم لینک دانلودش را پیدا کنم در پستی مجزا، مفصل به آن خواهم پرداخت.


این مطلب چیزی به جز خیانت است و از موضوعاتیست که به نظرم باید به آن پرداخت، چه در نفی اش و چه در اثباتش. به مسئله ی خیانت زیاد پرداخته می شود که جدا جا هم ندارد اما به این مسئله نه چندان، که جای تاسف دارد.


ما در مختارنامه جاریه را می بینیم که عمر را می خواهد و در قسمتی که عمر به درک واصل می شود دلیل این خاطر خواهی را متوجه میشویم. جاریه شاه بانویی را در ازدواج با عمر میجست و عمر رقابت با مختار و پیروزی بر او را در این ازدواج می خواست و جدا هم که خبیثان به هم چه می آیند و با هم چه خوب زندگی می کنند تا به بحران نرسیده باشند. قربان خدا بروم که می خواهد آدمهای بد هم لذتی در دنیا ببرند از موانست با هم جنسشان لا اقل.



ما در مختارنامه ناریه را میبینیم و عدم سنخیتش با مختار. مختار آدم خوبی است و وفادار به دین و زندگیش. اما ناریه عاشقیست خود خواه و زمینی که وزنه ای شده بر پای مختار و در دیالوگی مختار میگوید: "اگر نامردی نبود تا حالا چند طلاقه اش کرده بودم" و ناریه در دیالوگی به جاریه میگوید: "بعد از ازدواج مختار با عمره فکر میکردم که نیمی از مختار برای من است و الان که او به زندان افتاده می فهمم که سایه اش به اندازه ی صد مرد ارزش دارد" و به هر حال این عدم سنخیت یک زن و مرد و عذاب کشیدن هر دو از دست هم به خوبی در سریال نشان داده شده و البته وفاداریشان به عهد و شراکتی که با هم شروع کرده اند بسیار لذیذ و دیدنی است.



ما در مختار نامه عمره را میبینیم و شیرین بانو را و راحله زن ابراهیم را که با سنخیت مثبتی که با همسرانشان دارند همه همراهان خوب و قوت قلبهایی کم یاب برای محکم کردن گامهای این مردان هستند و بیننده از دیدن عشق و محبت بین این ازواج سرشار می شود. عمره قوت قلب و زور بازوی مختار است، بارها میبینیم که مختار به عمره تکیه می کند و نیرو می گیرد و ادامه می دهد. آری زن برای مرد یک همچون جایگاهی دارد و انگیزه است برای ادامه ی حیات و تلاش مرد.



به هر تقدیر داشتن دو همسر برای مختار در این سریال تلخی ها و شیرینی ها و واقعیات این پدیده را خوب به مخاطب نشان داد و تجربه ی خوبی برای مخاطب این سریال بود.


حتی سنان ابن انس را می بینیم که زنی دارد در دهی دور از کوفه که برای دیدارش در قسمتی که به درک واصل می شود به خانه ی پدر زن میرود و این نمایش هم نمایش به جا و زیبایی بود از عاقبتِ هوس رانی یک مرد غیر شریف و می گسار و عاقبت خانواده ای که برای آسایش بیشتر، دخترشان را به عقد مردی خَمار درآورده اند. عاقبت انس که مست بود به مادر زنش طمع می کند و در آخر هم عروس باکره اش را می کشد و داغش را بر دل پدر و مادر پیرش می گذارد.



یا حتی خولی را با دو زنش می بینیم زنی که از دهن مردی عیاش افتاده و دختری فتانه که به تازگی با خولی درآویخته و آدم را یاد این بیت از مهدی فرجی می اندازد که "بپرس این دست های هرزه آماده ی چیدن *** کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم؟" و باز هم بیننده ی هشیار، تصویر این لطف خدا را می بیند که می فرماید: "زنان پاک از آن مردان پاک و زنان ناپاک از آن مردان ناپاک" و باز هم آدم می فهمد زندگی با این سنخیت است که لذیذ می شود، خواه عاقبتش بخیر باشد خواه به شر، یا خواه هر دو عاقبت به خیر باشند (عمره و مختار) و یا هر دو عاقبت به شر (جاریه و عمر) و یا یکی عاقبت به خیر و دیگری عاقبت به شر (مختار و ناریه یا خولی و زن اولش)...



به نظرم سینمای ما باید کارهای بیشتری با این موضوع تولید کند


ببخشید که طولانی شد این پست


ادامه دارد...



۱۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۳۱
مجید شفیعی