هتل ام اُ ام

اینجا نقد کتاب و فیلم میکنیم، شعر منتشر میکنیم، داستانک، داستان کوتاه و ...

هتل ام اُ ام

اینجا نقد کتاب و فیلم میکنیم، شعر منتشر میکنیم، داستانک، داستان کوتاه و ...

هتل ام اُ ام

ما مجید و مرضیه هستیم تازه شفیعی هستیم و کرباسچی و یه محصول مشترک هم به اسم لیلا داریم
ما دو تا خونه مجازی داشتیم که مال مرضیه "دنیای شیرین مرضیه" هست و مال من "دوست کاغذی". با هم ائتلاف کردیم و یه هتل مجازی درست کردیم.

امیدواریم که رشد کنیم و از این همراهی با شما لذت ببریم و یاد بگیریم.

آخرین مطالب

نادر! تولدت مبارک

جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۳، ۰۹:۴۸ ق.ظ

14 فروردین تولد نادر ابراهیمی نویسنده قهار و محبوب خانواده ماست.


به بهانه ی تولد نادر ابراهیمی


من حدودا 3 سالی در یک دبیرستان دخترانه کار کردم که یک سالش معلم کتابخانه بودم و واقعا جزء بهترین سال های کاری ام بود و هنوز هم پی آن هستم که بتوانم تکرارش کنم.


آن سال سعی می کردم برای اینکه فضای کتابخانه برای بچه ها جذاب باشد و از حالت کسالت و خمودگی در بیاید کارهای زیادی انجام دهم.


بعضی موفق و بعضی ناموفق بود. یکی از کارهایی که به ذهنم رسید این بود که برای نویسندگان تولد بگیریم. فروردین ماه بود و تولد نادر ابراهیمی...



آنچه در ادامه می خوانید شرح مختصری از این تجربه لذت بخش من است که بعد از همان اتفاق نوشته بودم. در حقیقت متن مربوط به 3 سال پیش است:


امروز برای نادر ابراهیمی در کتابخانه تولد گرفتیم.


صبح کارت دعوت ساده ای برای هر کلاس با کاغذ رنگی درست کردم و به بچه ها سپردم تا در کلاسشان نصب کنند.


مضمون کارت دعوت این بود که از تمامی بچه های کلاس فلان دعوت می شود تا در جشن تولد زنده یاد نادر ابراهیمی، نویسنده، شاعر، محقق و کارگردان محبوب ایرانی شرکت کنند با قید زمان و مکان.


برنامه ساعت 12:45 دقیقه آغاز و تا 1:15 با اذان ظهرتمام شد. یعنی حدود نیم ساعت از زنگ ناهار و نماز.


با کمک چند نفر از بچه های سوم که کلاسشان روبروی کتابخانه است، یک ردیف از میزهای کتابخانه را بیرون بردیم تا فضای کتابخانه خلوت و جا برای حضور بچه ها باز شود.


تعدادی از کتابهای نادر به همراه چند عکس از او را روی میز چیدیم. به پیشنهاد بچه ها، دبیران ادبیات 4 پایه را برای شرکت در مراسم تولد دعوت کردیم.


از اواسط هفته قبل اطلاعاتی در مورد زندگی و آثار نادر ابراهیمی روی برد زده -هر روز هم قسمتی از عکسش را به صورت پازل روی برد می زدیم- و از بچه ها خواسته بودیم که حدس بزنند این اطلاعات مربوط به کدام نویسنده است.


جایزه مسابقه هم 3 رانی با طعم های مختلف برای 3 نفر بود.



که چون تعداد نفرات از 15 بیشتر شد بنا را بر قرعه کشی در خلال جشن تولد گذاشتیم. برنامه تقریبا با 7 دقیقه تاخیر شروع شد.


ابتدا خودم در مورد علت گرفتن جشن تولد برای نادر ابراهیمی و دلیل علاقه ام به او وآثارش توضیحاتی دادم. بعد تعدادی از بچه های حاضر که حدود 10 نفر می شدند اطلاعاتی در مورد ابراهیمی را که بین آنها توزیع کرده بودم از رو خواندند.  


دو نفر از دانش آموزان سوم و پیش دانشگاهی در مورد کتاب سه دیدار و مردی در تبعید ابدی توضیحاتی دادند و حس شخصی شان را از خواندن این کتابها بیان کردند.


در ادامه ازمشاور یکی از کلاس های سوم که صدای آرام و گرمی دارد خواستیم تا بخش کوتاهی از کتاب سه دیدار که در کتاب ادبیات سال سوم آمده را از روی کتاب ادبیات بخواند.


که صدای آرام و روانخوانی او فضای برنامه را زیبا کرد. بعد از آن مراسم قرعه کشی با حضور دو تن از دبیران و مشاور سال سوم اجرا شد و با وجود اینکه جایزه ها ممکن است خیلی ساده و کوچک به نظر برسد ولی این بخش با هیجان جالبی برگزار شد.


تعداد بچه های شرکت کننده تا اینجا حدود 30 نفر می شد که تا پایان مراسم هم تعدادی اضافه شدند. در ادامه بچه ها شمع 75 سالگی نادر را فوت کردند و دو کیک کوچکی که تهیه شده بود توسط دبیران بین بچه ها تقسیم شد و شاید به هر کدام حدود 2 بند انگشت کیک رسید.


با این حال همه با شادی و خنده کتابخانه را ترک کردند. فضا فوق العاده شاد و دوست داشتنی بود. بچه ها کلی دست زدند و تولد مبارک خواندند و خندیدند.

فضای کتابخانه هر چه بیشتر دوست داشتنی شد و به نظرم خاطره این روز در مطالعه آثار نادر ابراهیمی در حال و آینده برایشان موثر خواهد بود.



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۱۵
مرضیه کرباسچی

نظرات  (۷)

آخه گفتین سه سال توی دبیرستان بودین که یک سالش رو معلم کتابخونه بودین...بقیه اش رو تدریس می کردین؟ :)

خب چرا مسئول کتابخونه نمودین؟
چی شد که نشد؟ :(
پاسخ:
داستانش طولانیه
1 سال اول معلم کتابخونه بودم. مسئول فرد دیگری بود
2 سال بعد هم کمک مشاور بودم
تدریس خیلی دلم می خواست ولی تو مدارس غیر انتفاعی به این راحتی نمیزارن کسی بره سر کلاس باید چند سال کمک معلم باشی و از این حرفا
توی کتابخونه ام من معتقد بودم باید سرعت تغییرات بالا باشه و مدرسه توجه نمی کرد و خیلی کند بود. منم احساس کردم اگه اینطوری بخوام ادامه بدم یهو می برم. نمی خواستم اینطوری بشه گفتم می رم تا کمی شرایط تغییر کنه و از این حرفا....
داستانش درازه
کاش هرکسی در هر شغل و سمتی که هست، اهل ذوق و خلاقیت باشه! منم سر حال آوردید.
پاسخ:
زنده باشید
ایشالا که اینطور باشه :)
سلام بر بانو مرضیه... :)

نوشته ی خوبی بود...لذت بردم...
و چه ایده ی زیبایی برای جذب نوجوانان و جوانان به مطالعه و شناخت چهره های فرهنگی هنری و ادبی... :)))))

جدا" به نظرم این کارتون و خلاقیت به خرج دادن تون،خیلی لایک داره.... ؛)

حتی مسابقه ای که توی برد راه انداختین و عکس پازلی نادر ابراهیمی...

چه قدر خوب که کعلم بودین...چی درس میدادین؟ :)

@------}------
پاسخ:
سلام 
ممنون از توجهتون
شما لطف دارید
معلم کتابخونه بودم و چقدر خوب بود و چقدر به خودم خوش گذشت اون سال :)
اسمم توی رده بندی شغلی مدرسه «مروج کتابخوانی» بود :))))))
سلام من منظورتون رو متوجه نشدم کتاب چی؟؟؟ بعدشم لطفا نقدم کنید نه تعریف  شکلک :از همون نیشخندهای تو وبم
سلام بر مرضیه بانو و مجیدآقای شفیعی با شعر جدید آپم تشریف بیارید
وقتی تصمیم گرفتم که از بین همه ی کارهای دنیا معلمی رو انتخاب کنم قصدم ایجاد تغییرهای هر چند کوچک تو محیط خشک و بی روح مدرسه بود.نوشته ی شما کلی منو هوایی کرد ولی متاسفانه توی مدارس غیر انتفاعی دست و بال معلم ها خیلی بسته است.این کارها فقط از دل و دست یه عاشق برمیاد.خیلی به دلم نوشت تولد نوشت تون مرضیه  بانو.دعا میکنم دوباره خدا شما رو توی همچین فضایی قرار بده برای منم دعا کنین امسال لایق معلمی بشم:)
پاسخ:
سلام خانم رنجبر
اتفاقا منم تو یه دبیرستان غیرانتفاعی دخترانه کار می کردم. نه به نظرم شما به خدا توکل کنید ، با کارهای کوچیک شروع کنید و طرح رفاقت هم با مدیر و ناظم بریزید و نتیجه رو هم بسپرید به صاحب کار. بقیه اش حله.
اتفاقا تو فکرش هستم که دوباره تو این فضاها قرار بگیرم. یه کم که لیلا بزرگتر شه ایشالا.
شما حتما معلم خوبی هستید. از خدا بخواید و اراده کنید :)
اینکه کتاب زیاد میخونید کمکتون می کنه قطعا. اگه خواستید یه سری مقاله برای ترویج کتابخوانی در کلاس درس دارم براتون می فرستم 
بیانی دلنشین از آیت الله مجتهدی تهرانی:
اگر صد میلیون دلار الآن به من می دادند؛ که نماز مغرب و عشاء را امشب نخوان، می گویم نه!
تمام تهران را اگر اسکناس دلار نو کنند، به من بدهند، حاضر نیستم نمازم را نخوانم.
شما هم همین طور هستید؟
این روحیه را در خودتان تلقین کنید.

یک کسی آمد پیش رسول خدا گفت من می ترسم منافق باشم. نا امید بود از خدا.
حضرت فرمود: تنها باشی نماز می خوانی؟
گفت: بله.
حضرت فرمود: تو منافق نیستی.
منافق آن است که در انظار مردم نماز می‌خواند ولی اگر تنها باشد نماز نمی خواند. تو منافق نیستی.

ما نوعا تنها باشیم نماز می خوانیم.
پول هم بهمان بدهند که نماز نخوان، قبول نمی کنیم.
صد میلیون دلار هم بدهند، یک ماشین بنز هم بدهند، یک خانه در شمیران هم بدهند.
که امشب نماز نخوان، هیچکداممان قبول نمی کنیم.
پس این را بشارت دادم به شما که بدانید مؤمنید؛ با ایمانید.
حاضر نیستید، این قلم درشت پول را بگیرید ولی نماز نخوانید.